ذوب شدن در رمان شیرینی شما فصل 105 - 107

خواندن فصل 105 - 107 از رمان ذوب شدن در شیرینی تو انلاین رایگان.

مشترک شدن برای آخرین به روزرسانی ها:

فصل 105

تانیا آن صدای آلتون یه را شنید که می گفت ناگهان از روی زمین بلند شد.

وقتی آلتون یه را در مقابلش دید، تانیا آن مغزش را وزوز کرد و صورتش سرخ شد.

"چرا، از چیزی که دیدی راضی هستی؟" آلتون یه مسخره کرد.

چشمان تانیا آن پلک زد و به بدن آلتون یه نگاه کرد. در این لحظه آلتون یه اصلاً آن را نپوشید.

او فقط اندام خوب، پوست برنزی، شکم هشت تکه و خط پری دریایی s*xy خود را نشان داد.

آب روی موهایش فقط از خطوط روی پوستش سرازیر می شود.

این به سادگی پانسمان افسانه ای نازک به نظر می رسد، درآوردن لباس گوشت دارد.

تانیا ناگهان چشمانش را پوشاند و پشتش را به سمت آلتون یه چرخاند.

"تو بدبوی بداخلاق." تانیا آن سرزنش کرد.

آلتون یه وقتی حرفهای تانیا آن را شنید ، نمی توانست از خندیدن جلوگیری کند.

"چرا من سرکش هستم؟" آلتون یه با خنده پرسید.

در صحبت کردن، او با برداشتن حوله حمامی که تانیا آن روی زمین انداخته بود به دنیا آمد و دوباره حوله حمام را دور بدنش پیچید.

«عمو، تو بدترینی. خیلی وقته بهت زنگ زدم و تو نمیدونستی جوابمو بدی این به من صدمه زد ... به هر حال تقصیر تو بود. تانیا با چشمان بسته گفت:

تانیا مخفیانه دست کوچکش را پایین آورد تا جاده مقابلش را به وضوح ببیند.

آلتون یه ناگهان جلوی تانیا آن رفت و راهش را بست.

درست زمانی که تانیا آن می خواست دهانش را باز کند تا صحبت کند، آلتون یه دستش را دراز کرد و او را در آغوش گرفت.

"آه." تانیا فریاد زد.

تانیا از ابتدا تا انتها دستش را زمین نگذاشت.

«تانیا، نمی‌دانی که این حمام عایق صدا است؟» آلتون یه با لبخند ملایمی گفت.

تانیا با شنیدن آن بلافاصله دستانش را پایین آورد.

"چرا من نمی دانم؟" تانیا آن با نگاهی کسل کننده پرسید.

آلتون یه با شنیدنش دوباره خندید.

"عزیزم، تو به سوال من پاسخ ندادی." آلتون یه آهسته گفت.

"آه، مشکل چیست؟" تانیا آن پرسید.

آلتون یک کمر تانیا آن را محکم گرفت، سرش را خم کرد و به طور مبهم به گوش های تانیا آن نزدیک شد.

"بله، آیا از ظاهر من راضی هستید؟" آلتون یه با ابهام گفت.

وقتی تانیا آن این را شنید، صورتش مانند باسن میمون سرخ شده بود.

تانیا آن به آلتون یه نگاه کرد و البته می دانست که هیکل آلتون یه خوب است و کاملاً خوب است.

"تو ... تو احمق." تانیا آن با خجالت گفت.

دوست نداری عزیزم؟ آلتون یه با صدای خشن گفت.

تانیا آن در آغوش آلتون یه مبارزه کرد.

آلتون یک سرش را پایین انداخت و فوراً لب های تانیا آن را به صدا درآورد. با اینکه الان نمی توانست گوشت بخورد، مجبور شد دوباره دوش آب سرد بگیرد.

دونگ دونگ دونگ

دونگ دونگ دونگ

وقتی دو نفر به شدت به هم زدند، ناگهان در اتاق به صدا درآمد.

تانیا آن صدای ضربه در را شنید و بلافاصله آلتون یه را هل داد.

"خواهر شوهر، برادر." رنا یه بیرون از در فریاد زد.

آلتون یه صدای رنا یه رو شنید، صورتش رنگ پریده بود و ناراضی به نظر می رسید.

"هی، اینجاست." تانیا آن گفت.

آلتون یه به پشت تانیا آن نگاه کرد و به رختکن همسایه برگشت.

تانیا آن در را باز کرد و رنا یه را دید که دم در ایستاده است.

رنا یه نگاه کرد و لب های قرمز تانیا آن را دید و مدتی مبهم لبخند زد.

"خواهر شوهر، همین الان هیجان انگیز نبود؟" رنا یه با ابروهاش گفت:

تانیا آن این را شنید و برگشت و به سمت اتاق نشیمن دوید.

رنا یه کنار تانیا آن نشسته بود و با شایعات به تانیا آن نگاه می کرد.

"رینا، اینطور به من نگاه نکن، این واقعا ناجور است." تانیا آن غیر طبیعی گفت.

خواهرشوهر از مهارت های برادرم بگو…

"پول جیبی این ماه کسر می شود."

صدای سرد شایعات رنا یه را قطع کرد.

رنا یه سرش را برگرداند و آلتون یه را دید که با ظرافت از پله ها پایین می رود.

ماسک روی صورت به دلیل نور یا نور خورشید بسیار مرموز است.

با نگاهی به آلتون یه، تانیا آن نمی توانست کمی مجذوب خود شود.

"برادر، من می دانستم که اشتباه است." رنا یه با ناراحتی گفت:

"علاوه بر این، دیگر برای ماه آینده وجود ندارد." آلتون یه با جدیت گفت.

وقتی رنا یه شنید، بلافاصله دهنش رو بست.

آلتون یه برگشت و با مهربانی به تانیا آن نگاه کرد.

تانیا، تو این چند روز در خانه مانده ای تا زراعت کنی. قبلاً از مدرسه درخواست مرخصی داده ام. کی بدنم خوب می‌شود، به مدرسه می‌روم.» آلتون یه آهسته گفت.

"اما در مورد مطالعات من چطور؟" تانیا آن گفت.

"اشکالی ندارد، اجازه دهید رینا هر وقت وقت دارید به شما آموزش دهد." آلتون یه با لبخند گفت

تانیا آن گفت: "بسیار خوب".

رنا یه برگشت و با ترحم به آلتون یه نگاه کرد.

اما آلتون یه ظاهر رقت انگیز رنا یه را نادیده گرفت.

"داری بیرون میری؟" رنا یه ناراضی پرسید.

"خب، چیزی در شرکت وجود دارد." آلتون یه با صدای عمیقی گفت:

"موضوع چیه؟ آیا این کسانی هستند که به خواهر شوهرم آسیب رساندند؟» رنا یه پرسید.

تانیا آن با شنیدن این حرف با چشمانی درخشان به آلتون یه نگاه کرد.

آلتون یه نگاه کرد که تانیا به طور غیر طبیعی دستش را دراز کرد و سر تانیا را مالید.

"باشه، من این موضوع را حل می کنم." آلتون یه گفت.

"آره" تانیا آن سر تکان داد.

"باشه، من الان می روم." بعد از صحبت کردن، به آرامی پیشانی تانیا را کوبید.

رنا یه نگاه کرد، دندان‌های عصبانی‌اش می‌خارید.

آیا نشان دادن محبت در مقابل سگ مجردش واقعا شرم آور است؟

بعد از رفتن آلتون یه، تانیا آن و رنا یه همچنان به تماشای تلویزیون و بازی با تلفن همراه خود ادامه می‌دادند و هر از گاهی با هم چت می‌کردند.

خواهرشوهر اومدیم دیدنت.

در این لحظه صدای بلندی به اتاق نشیمن آمد.

تانیا آن و رنا یه غافلگیر شدند. وقتی به اطراف برگشتند، گری مو و ایوان هان را دیدند که وارد شدند.

رنا یه آنها را نادیده گرفت و به تماشای تلویزیون خودش ادامه داد.

"چرا اینجایی؟" تانیا آن پرسید.

«مگر مریض نیستی؟ من به آنها گفتم و آنها مرا به دیدن شما بردند.» گری مو گفت.

پس از نشستن چند نفر، ساقی برای هر یک از آنها چای ریخت، تنقلات مورد علاقه آنها را گرفت و بازنشسته شد.

"خواهر شوهر، آیا ناراحتی جسمی وجود دارد؟" سائول نان پرسید.

"نه، مثل این است که بیمار باشم، چند روز دیگر خوب می شود." تانیا آن با لبخند گفت:

"این لانه پرنده ای است که برای شما خریدم. بگذارید ژانگ ما مکث کند و به شما نوشیدنی بدهد.» ایوان هان با لبخند ملایمی گفت:

"متشکرم." تانیا آن با لبخند گفت.

سائول نان سرش را برگرداند و به رنا یه نگاه کرد که در حال تماشای تلویزیون بود.

"رینا، چرا ما اینجا هستیم، ما حتی نمی دانیم چه بگوییم." سائول نان با لبخند گفت:

"اوه، این اولین بار نیست که به اینجا می آیی." رنا یه دانه رو زد گفت.

"چرا اینقدر نادانی؟" گری مو گفت.

"کات، تو شخصیت من را نمی دانی." رنا یه گفت

زنگ صدای جرنگ جرنگ

زنگ صدای جرنگ جرنگ

تانیا آن کنار تلفن ثابت نشست و آن را برداشت و برداشت.

"سلام، سلام، دنبال کی میگردی؟" تانیا آن مودبانه پرسید.

"من یه زینو هستم." زن با سردی گفت:

"یه زینو." تانیا آن گفت.

بعد از اینکه تانیا آن این را گفت، چند نفر در اتاق نشیمن سر خود را برگرداندند و با تعجب به تلفن تانیا آن نگاه کردند.

فصل 106

بعد از اینکه تانیا آن این را گفت، چند نفر در اتاق نشیمن سر خود را برگرداندند و با تعجب به تلفن تانیا آن نگاه کردند.

"پس پیدا میکنی..."

به محض اینکه تانیا آن صحبت سه کلمه ای را تمام کرد، احساس کرد دستانش خالی است و سرش را پایین انداخت تا متوجه شد که گوشی در دست رنا یه است.

قبل از اینکه تانیا آن صحبتش را تمام کند، رنا یه به سرعت گوشی تانیا آن را ربود.

رنا یه صدای گوشی رو پوشوند و با لبخند به تانیا اون نگاه کرد.

"خواهر شوهر، او دوست خوب من است. او اینجاست تا مرا پیدا کند. برو و به ایوان هان کمک کن و آنها مقداری میوه بچینند.» رنا یه با لبخند گفت

تانیا آن معتقد بود که سخنان رنا یه درست است.

"آره" تانیا آن سر تکان داد.

پس از اینکه چهره تانیا آن به آشپزخانه رفت، چهره رنا ی با لبخندی شاد خیره شد و بلافاصله خشن و جدی شد.

به طور مشابه، رنگ چهره ایوان هان خیلی بهتر نیست.

رنا یه انتهای گوشی رو رها کرد و گذاشت تو گوشش.

"سلام." رنا یه با صدای عمیقی گفت:

"به من کمک کن آلتون را پیدا کنم." یه زینو با صدای عمیقی گفت.

رنا یه نمیتونست از شنیدن لحن فرمان یه زینو طعنه بزنه.

"کات، تو کی هستی؟" رنا یه سرد گفت

"من کیستم، خدمتکارت از من می پرسد، عجله کن و با آلتون تماس بگیر، یا فقط منتظر اخراج شدن باشی." یه زینو با افتخار گفت.

«هه، یه زینو، فکر میکنی کی هستی؟ فکر می کنی هنوز دوست دختر برادر من هستی.» رنا یه سرد گفت

با شنیدن حرف های رنا یه آن طرف گوشی، ده ثانیه مکث کرد.

"معلوم شد که رینا است، متاسفم که فکر کردم یک خدمتکار است." یه زینو با لبخند گفت.

"اینجا منزجر کننده نباش." رنا یه سرد گفت

"نه رینا، من فقط می خواهم به شما بگویم که به زودی به Svalborne برمی گردم." یه زینو گفت.

«آیا برمی‌گردی و کار ما را انجام می‌دهی؟» رنا یه سرد گفت

ی زینو در آن طرف تلفن صدای ترسناک صورتش را شنید، اما همچنان لبخند بر لب داشت.

"رینا، من می دانم که شما در مورد من سوء تفاهم دارید." یه زینو گفت.

"دیوانه، چرا نمیری آمریکا." رنا یه با شرارت گفت

بعد از صحبت کردن، قبل از اینکه یه زینو بتواند جواب بدهد، تلفن را قطع کرد.

رنا یه گوشی رو قطع کرد و با عصبانیت روی مبل نشست.

"بیائوزی بدبو." رنا یه نفرین کرد

"موضوع چیه؟" ایوان هان پرسید.

"اون عوضی داره برمیگرده." رنا یه سرد گفت

"فقط برگرد، آلتون هرگز او را نخواهد بخشید." گری مو با صدای عمیقی گفت:

"به خواهر شوهرم اجازه نده." سائول نان گفت.

"تو نمی تونی به من چیزی بفهمی."

به محض اینکه صدای سائول نان افتاد، صدای تانیا به گوش چند نفر تبدیل شد.

"آها، خوب، این موضوع مخفی نگه داشته شده است." گری مو با شرمندگی گفت.

کات، نمی‌خواهم بدانم اگر به من نگویی؟ تانیا آن با دهان صاف گفت.

"بیا میوه بخور، میوه بخور." سائول نان گفت.

"هی، چرا اندرو را ندیدی؟" تانیا آن پرسید.

"خواهرشوهر، نمی دانی؟" گری مو پرسید.

تانیا آن با سردرگمی به گری مو و دیگران نگاه کرد و گفت که او چیزی نمی داند.

"من نمی دانم." تانیا آن در حالی که سرش را تکان داد گفت.

اندرو برای تصدی مسئولیت رفت. سائول نان با لبخند گفت:

تانیا آن با شنیدن سخنان سائول نان برگشت و به رنا یه نگاه کرد.

و رنا یه فقط لبخند زد و سری به طرف تانیا آن تکون داد.

در این زمان اندرو که تانیا آن از آن یاد می کند، به سختی در میان جمعیت شلوغ راه می رفت.

"آلتون یه، منتظر من باش. هوای سرد در واقع از من خواست که بیایم و مدیر مدرسه شوم.» اندرو در دلش گفت:

در این لحظه، A بسیار سرزنده است، اما موقعیت های بسیار جدی وجود دارد.

اندرو به سمت سکوی ساخته شده در زمین بازی رفت.

"وای، این مدیر جدید خیلی خوش تیپ است."

"آره آره."

"اوه خدای من، من هرگز مردی به این زیبایی ندیده بودم."

""

به دلیل قیافه اندرو، بسیاری از دختران در حال حاضر غرق در قلب های بهاری هستند.

در این هنگام معلم روی صحنه ایستاده بود و به مدیر جدید سلام می کرد.

قبل از آن، آنها می خواستند هویت اندرو را بررسی کنند، اما چیزی پیدا نکردند.

می توان گفت این معلمان برای اندرو محترم هستند.

"همه ساکت هستند." معلم لی فریاد زد.

به محض اینکه صدای لی میفنگ افتاد، صدای زمین بازی ساکت شد.

"همکلاسی ها، از این به بعد، این معلم An مدیر ما خواهد بود." لی میفنگ معرفی کرد.

سپس صدای رعد و برق بلند شد.

لی میفنگ لبخندی زد و به سمت اندرو رفت.

"مدیر آن، لطفا." لی میفنگ سری تکان داد و با تعظیم گفت.

اندرو هنوز همان زمانی است که همین الان آمده بود، صورت مکعبی یخی.

"سلام به همه، از این به بعد، من مدیر شما خواهم بود، نام من اندرو است." اندرو با صدای عمیقی گفت:

"سلام مدیر." جمعیت یکصدا فریاد زدند.

این صدا به سادگی یک تجمل در میان کالاهای لوکس است.

من در همه چیز خوب هستم، اما نمی توانم آن دانش آموزان بد را ببینم. امیدوارم همه بتوانند در این مدرسه خوب درس بخوانند.» اندرو با صدای عمیقی گفت:

حتی اگر اندرو این را نمی گفت، آنها اکنون آن را یاد می گرفتند.

در مرحله بعد از رئیس اتحادیه دانش آموزی خود دعوت می کنیم تا به مدیر جدیدمان هدیه ای تقدیم کند. لی میفنگ گفت.

سپس رئیس اتحادیه دانشجویی هدیه را به اندرو برد و روی سکو رفت.

میلسا روآن، رئیس اتحادیه دانشجویی، با سر پایین به سمت اندرو رفت.

"سلام مدیر، من نیستم..."

وقتی میلسا روآن به بالا نگاه کرد و دید که مدیر آن اندرو است، چشمان میلسا روان برای یک لحظه احمقانه شد.

و اندرو نیز میلسا روآن را به وضوح دید و ابتدا کمی متعجب شد و سپس یک حالت تأمل برانگیز در گوشه دهانش ظاهر شد.

"دانشجو روآن، مدت زیادی است که تو را ندیده ام." اندرو از میان دندان هایش گفت:

"سلام مدیر." میلسا روان برای مدتی غافلگیر شد.

"دانشجو روآن، از آشنایی با شما خوشحالم." اندرو با خنده گفت:

میلسا روآن لبخندی زد و به اندرو نگاه کرد و متعجب بود که چند بار اندرو را سرزنش کرده است.

اکنون، میلسا روآن واقعاً میل به تغییر مدرسه دارد.

"مدیر، این هدیه ما به شماست."

"متشکرم." اندرو گفت و هدیه را گرفت.

خوب، اکنون از همه دانش آموزان دعوت می کنم که به کلاس های درس خود برگردند. لی میفنگ گفت.

برخی از دانش آموزان بسیار مطیع بودند و پس از شنیدن سخنان استاد آنجا را ترک کردند.

اما برخی از دانش آموزان نمی خواستند آنجا را ترک کنند، بنابراین آنها فقط می توانستند مطیعانه به کلاس برگردند.

امروز حتی اگر اندرو را گرفته باشند، فقط یک کات سین ساده است، اما به نظر می رسد این کات سین خیلی بزرگ است.

میلسا روآن خروج همه همکلاسی هایش را تماشا می کرد و می خواست از این موقعیت استفاده کند.

اما قبل از رفتن، اندرو یقه میلسا روآن را گرفت.

"کارگردان لی، من می خواهم از این همکلاسی بخواهم که مرا برای آشنایی با محیط ببرد." اندرو با خنده گفت:

"البته مشکلی وجود ندارد، همکلاسی Ruan، مدیر آن با مدرسه آشنا نیست، پس مدیر را ببرید تا با آن آشنا شوید." لی میفنگ گفت.

قلب میلسا روان در این لحظه شکسته است. چه کسی می تواند بیاید و به او بگوید که چرا او مدیر جدید است.

فصل 107

قلب میلسا روان در این لحظه شکسته است. چه کسی می تواند بیاید و به او بگوید که چرا او مدیر جدید است.

پس از آن، میلسا روآن اندرو را برد تا با محیط مدرسه آشنا شود.

"دانشجو روآن، آیا من ببری هستم که تو را بخورم؟" اندرو با صدایی عمیق پرسید.

میلسا روان صدای ایستادن قدم ها را شنید، نفس عمیقی کشید، برگشت، سگ های سگ لبخندی زدند و به اندرو نگاه کردند.

مدیر مدرسه، البته نه، فقط امیدوارم بتوانم هر چه زودتر شما را با محیط مدرسه آشنا کنم تا زودتر وارد کار شوید. میلسا روان با لبخند گفت:

"واقعا؟" اندرو با خنده پرسید.

"البته." میلسا روان با جدیت گفت.

"خب، من قبلاً با مدرسه آشنا بودم، بنابراین لازم نیست مرا ببری." اندرو با صدای عمیقی گفت:

چشمان میلسا روان با شنیدن آن برق زد. من فقط می خواستم برگردم و این مکان حق و باطل را ترک کنم، اما دوباره اندرو مانع او شد.

"صبر کن." اندرو با صدایی عمیق فریاد زد.

میلسا روان دندان هایش را به هم فشار داد و دستانش را محکم به هم قلاب کرد.

"Principal An چه چیز دیگری سفارش می دهد؟" میلسا روان از میان دندان های به هم فشرده پرسید.

اندرو به تلاش میلسا روآن برای تحمل نگاه کرد و گوشه های دهانش نتوانست لبخندی ضعیف را برانگیزد.

"دانشجو روآن، چگونه یادم می آید آخرین باری که کیک را روی صورتم انداختی، بعد از برگشتن من فرار کردی، چگونه این صورت حساب را محاسبه کنیم؟" اندرو متفکرانه گفت:

میلسا روآن سرش را پایین انداخت و به انگشتان پا نگاه کرد.

«نیما، اگر نمی خواستی، کیک روی صورتت می انداختم، سزاوار آن بودم؟» میلسا روان در دلش گفت.

وقتی میلسا روآن ساکت بود اندرو سرفه کرد.

میلسا روان بهبود یافت و با لبخند به درو نگاه کرد.

"مدیر آن، به نظر می رسد شما این را خواستید، من را سرزنش نکنید." میلسا روان با لبخند گفت:

"بله، پس اکنون شما تحت کنترل من هستید، نه؟ چگونه از تو انتقام بگیرم.» اندرو گفت.

"مغز شما وات است." میلسا روان با صدای بلند گفت.

"اوه، چهره واقعی خود را نشان دهید." اندرو با لبخند گفت:

"وانگ با دان." میلسا روان نفرین کرد.

هر چه بیشتر مرا سرزنش کنی، من باید تو را بیشتر تنبیه کنم، پس تو این ماه توالت پسرها را تمیز می کنی وگرنه اخراج می شوند. اندرو با لبخند گفت:

میلسا روان با تعجب به اندرو نگاه کرد که چگونه گفت، او هم یک دختر است.

معمولاً دستانش را برای غذا دراز می کند تا دهانش باز شود، اما حالا از او می خواهند که توالت را تمیز کند و او هنوز پسر است.

روآن چینگپی لبخندی زد و بدون لبخند به اندرو نگاه کرد. اندرو فکر کرد که میلسا روآن نرم شده است و با رضایت سر تکان داد.

اما چه کسی می داند، میلسا روان بلافاصله صورتش را سرد کرد.

"آره." میلسا روان فریاد زد.

در حالی که اندرو توجهی نداشت، پای خود را بالا آورد و مستقیماً به قسمت مهم اندرو لگد زد.

پاهایت را بلند کن، پاهایت را آرام کن، همه چیز خیلی صاف است.

"آه." اندرو فریاد زد.

صورت اندرو خیلی قرمز بود و دستش را دراز کرد تا قسمت های مهمش را بپوشاند.

"از نظر جنسی ایمن، بانوی مسن من به این راحتی نمی توان قلدری کرد." میلسا روان با سلطه گفت:

بعد دستی به شانه اندرو زد و با خوشحالی رفت.

اندرو به میلسا روآن که در حال رفتن بود نگاه کرد و با عصبانیت پاهایش را کوبید، اما در نهایت این خودش بود که صدمه دید.

"میلسا روان، منتظر من باش." اندرو به شوخی گفت:

زنگ صدای جرنگ جرنگ

زنگ صدای جرنگ جرنگ

اندرو قبلاً ناراحت بود و تلفن دقیقاً در همین زمان زنگ خورد.

"چیکار میکنی، عمویم الان حالش نیست." اندرو غرش کرد.

"اوه، آیا روحیه شما بد است، پدربزرگ؟" مرد با خونسردی گفت

اندرو صدا را شنید و بلافاصله دهانش را پوشاند.

حالا اندرو همه جا عذاب می کشد، پایین تنه اش خیلی درد می کند و حالا این خدای طاعون به او یاد می دهد.

اندرو از کودکی ناراحت نشده است.

"بزرگ... برادر بزرگ، من الان خیلی بدشانس هستم و نمی خواهم صحبت کنم." اندرو با دردسر گفت:

"چه بلایی سرت اومده؟" آلتون یه با صدای عمیق پرسید.

"هیچی، فقط توسط یک زن دیوانه لگد شده است." اندرو دندان هایش را به هم فشار داد.

وقتی آلتون یه سخنان اندرو را شنید، نتوانست جلوی خنده اش را بگیرد.

"حال شما خوب است؟" آلتون یه با صدای عمیق پرسید.

اندرو لحن ساده آلتون یه را بدون هیچ آرامشی شنید و عصبانیتش فورا بالا رفت.

"آلتون یه، تو وجدان نداری، و نمی دانی به من آرامش بدهی. اگر نمی خواستی من مدیر بدی باشم، آیا اینقدر خجالت می کشیدم؟» اندرو با ناراحتی گفت.

"شجاعت بسیار رشد کرده است." آلتون یه با صدای عمیقی گفت:

اندرو با شنیدن این حرف بلافاصله بیهوش شد.

"خوب، چه کار می توانم انجام دهم؟" اندرو پرسید.

"اشکالی ندارد، فقط بپرسید ترتیبات شما چگونه است." آلتون یه با صدای عمیقی گفت:

"نگران نباش، تو نگران کار من نباش." اندرو گفت.

"بعد از رفتن تانیا به مدرسه، من از کریستینا یه می خواهم که او را همراهی کند تا کریستینا ی بتواند هر زمان که بخواهد از وضعیت تانیا مطلع شود." آلتون یه با صدای عمیقی گفت:

"کریستینا یه، او در ایتالیا نیست؟" اندرو گفت.

من از او خواسته ام که برگردد، کارها به این شکل انجام خواهد شد، من هنوز چیزهایی برای قطع کردن دارم. آلتون یه با صدای عمیقی گفت:

"هی، من... تو، لعنتی، این مرد." اندرو گفت.

اندرو تلفن را قطع کرد، سرش را برگرداند و به اطراف نگاه کرد، کمرش را صاف کرد و با درد رفت.

طرف دیگر

گروه راکون.

دونگ دونگ دونگ

دونگ دونگ دونگ

بعد از اینکه آلتون یه تلفن را قطع کرد، در دفتر به صدا درآمد.

"وارد." آلتون یه سرد گفت.

بعداً جیمز یی در را باز کرد و با سندی در دست وارد شد.

"استاد، ورشکستگی ژو قریب الوقوع است." جیمز یی با احترام گفت.

آلتون یک شبه اسناد را در دست گرفت و با دقت به آن نگاه کرد.

پس از ورشکستگی ژو، صنعت جواهرسازی را پیگیری خواهید کرد و در تابستان سال آینده تلاش خواهید کرد تا این کار را انجام دهید. در آن زمان، کارآموزی گرم دردسرساز نخواهد بود.» آلتون یه با صدای عمیقی گفت:

با شنیدن دستورات آلتون یی، دهان جیمز یی تکان خورد.

"بله، پروردگار." جیمز یی با احترام گفت.

"در ضمن، من به کریستینا اجازه داده ام که برگردد. پس از بازگشت، وظیفه اصلی او محافظت از تانیا است. آلتون یه در محل کار گفت.

"آره." جیمز یی با احترام گفت.

کریستینا یه دختره او از ده سالگی آنها را برای آموزش و انجام وظایف دنبال کرده است.

با چابکی، اگر جیمز یی می خواست با او مبارزه کند، احتمالاً جیمز یی نمی توانست با او مبارزه کند.

پس از بیرون رفتن جیمز یی، او شروع به کار روی وظیفه ای کرد که آلتون یه به او داده بود.

طرف دیگر

"قاپ"

"آه، پدر، چگونه می توانی مرا بزنی؟" دختر با ناباوری پرسید.

"لورن، چه کار کردی، و چرا شرکت ما ورشکست شد؟" ژو رنهوای نفرین کرد.

"چی؟ ورشکستگی، چگونه ممکن است؟» لورن با ناباوری پرسید.

او از زمان جوانی هرگز به شرکت اهمیت نداده است. ژو رنهوای زمانی که مادرش خیلی زود از دنیا رفت، لورن را بسیار دوست داشت.

«بله، ورشکستگی. چه کسی را توهین کردی و اساس کار سخت من را برای چندین دهه خراب کردی؟» ژو رنهوای با صدای بلند گفت.

لورن نمی توانست باور کند که همه اینها درست است، تنها پاسخی که در دل او بود تانیا بود.

مشترک شدن برای آخرین به روزرسانی ها:

1 فکر در مورد "ذوب شدن در رمان شیرینی شما فصل 105 - 107"

نظرات بسته شده است.