خواندن چاپلr 469 - 471 از رمان عشق درگیر پس از طلاق انلاین رایگان.
مشترک شدن برای آخرین به روزرسانی ها:
فصل 469
این بار کلر شن بلافاصله جواب او را نداد، اما ثابت نگاهش کرد.
به نظر می رسید که او عمداً در این مورد تحقیق می کند.
اما او این را میدانست، پس چرا به خود زحمت میدهیم که پرس و جو کنیم؟
آنا لین بدون اینکه صدای کلر شن را بشنود، به آرامی سرش را بلند کرد و دید که او با نگاهی پرسشگر به خودش نگاه می کند. قلبش ناگهان تپید و وانمود کرد که آرام است، "چرا اینطور به من نگاه می کنی؟"
"چیزی نیست."
کلر شن سرش را تکان داد و احساس کرد چیزی اشتباه است، اما وقتی به آن فکر کرد، هیچ مشکلی وجود نداشت. او می خواست بداند که باید نگران پیشرفت این موضوع باشد. از این گذشته، مرگ دانا چنگ برای نجات او بود و او به هیچ چیز اهمیت نمی داد.
او صادقانه سرش را تکان داد، "زونگ کیفنگ نگفت که ون شیان بچه دارد."
ون شیان صاحب فرزند شد. زونگ کیفنگ میدانست که روح دانا چنگ در آن زمان به تازگی بهبود یافته است، بنابراین با دانا چنگ صحبت نکرد، اما ون شیان فرزندی داشت که او میشناخت، و همچنین میدانست که آن کودک آنا لین است، اما آن را نگفت. .
از این گذشته، آنا لین و فیلیپ زونگ ازدواج کرده و دو فرزند دارند. چگونه می توانند تسلیم شوند؟
او در زندگی قبلی گرفتار نارضایتی ها شده بود و نمی خواست در این زندگی به مردم آسیب برساند.
او میتوانست ببیند که رابطه فیلیپ زونگ و آنا لین بسیار خوب است، بنابراین عمداً آن را پنهان کرد.
امیدوارم بتونن با هم زندگی کنن
کلر شن به او نگاه کرد و پرسید: "ون شیان بچه دارد؟"
حرکات آنا لین برای برداشتن سوپ به سرعت به طبیعت بازگشت، سرش را تکان داد و گفت: "نه، من فقط به طور معمولی می پرسم."
کلر شن بدون شک سرش را تکان داد.
بعد از شام، کلر شن و سو چن برگشتند. آنا لین برای حمام کردن دو کودک رفت و مادر یو او را صدا زد تا جلوی او را بگیرد: «بعدا ظرف ها را می شوم، آنها را می شوم. در حمام آب وجود دارد، در صورت لیز خوردن. این باورنکردنی است.»
"اشکالی ندارد..." "من آنها را خواهم شست."
فیلیپ زونگ از اتاق کار خارج شد و صحبت آنا لین را قطع کرد. دخترش را برداشت و به حمام رفت.
با دیدن آنها که وارد خانه می شوند، دانیل آمد و گوشه لباس آنا لین را کشید: "مامان، با پدرت بهتر رفتار کن."
سرش را پایین انداخت و ابروهایش را حلقه کرد تا به پسرش نگاه کند.
آیا او با او بد رفتار می کند؟
اگرچه پدرم قبلاً مادربزرگ را دوست نداشت، اما مادربزرگ رفته است، فکر میکنم پدر خیلی ناراحت است.»
دانیل همچنین می توانست افسردگی فیلیپ زونگ را احساس کند.
آنا لین سر پسرش را در آغوش او گرفت و او را در آغوش گرفت و زمزمه کرد: "مامان با او مهربان خواهد بود."
او می خواست زخم های قلب او را صاف کند، اما چینی شکسته هر طور که ترمیم شود ترک می خورد و هرگز به شکل اولیه خود باز نمی گشت.
دنیل دستش را دراز کرد و شکمش را لمس کرد. پایین شکم او کمی محدب بود و او مشتاقانه منتظر چندین خواهر کوچکتر یا برادر کوچکتر بود.
او قبلا یک خواهر کوچکتر دارد و امیدوار است که یک برادر کوچکتر داشته باشد که بتواند با او بازی کند.
"این باید برادر کوچکتر باشد."
دانیال با قسم گفت:
آنا لین ابروهایش را بالا انداخت و گفت: از کجا می دانی؟ میترسم با سونوگرافی B نتونه تشخیص بده که پسره یا دختره. حداقل سه ماه طول می کشد تا جنسیت بررسی شود.
اعتماد به نفسش کجاست؟
"با احساس، احساس می کنم که او برادر کوچکتر است."
آنا لین صورتش را فشرد و گفت: برو حمام کن و برو بخواب.
دنیل لبخندی زد و شکم آنا لین را از لای لباسش لمس کرد و به بچه ای که در شکمش بود گفت: "خوب باش، وقتی به دنیا آمدی، برادرم تو را برای بازی می برد."
بعد از صحبت کردن، با پاهای کوتاه وارد اتاق شد.
آنا لین به پسرش نگاه کرد و بی اختیار لبخند زد، دستش را بالا برد تا شقیقه برآمده را فشار دهد، مادر یو آشپزخانه را تمیز کرد و بیرون رفت تا نگاه خسته آنا لین را ببیند و با نگرانی گفت: "آیا ناراحت کننده است؟"
"چی."
او به واندا نگاه کرد و سرش را تکان داد: "نه، شاید کمی خسته باشم، اول بروم بالا."
به نرده پله ها تکیه داد و به آرامی به طبقه بالا رفت. می خواست روی تخت دراز بکشد، اما وقتی دراز کشید خوابش برد.
فیلیپ زونگ برای دو کودک حمام کرد. آمد بالا و در را باز کرد و متوجه شد که در اتاق نوری نیست، پرده ها کشیده نشده اند و مهتابی از بیرون به داخل تکیه داده است. تا جایی که می دید، زن را می دید که در تخت خوابیده بود. در را به آرامی بست و وارد شد و کنار تخت ایستاد و پیشانی اش را باز کرد. کمی گرما بود. رفت تا حوله ای خیس کند و بیرون آورد و روی تخت نشست و روی پیشانی اش گذاشت.
پوستش ناگهان با چیزی سرد برخورد کرد، آشفته شد و بدنش نیز لرزید. با عجله حوله را برداشت و گفت: خیلی سرد است؟
چشمانش را به آرامی باز کرد و صدای خشن و ملایمی که تازه از خواب بیدار شده بود، گفت: "خوب، باحال."
"شما کمی گرم هستید، بنابراین باید یک کمپرس سرد اعمال کنید."
آنا لین پیشانی او را لمس کرد، در واقع کمی گرم بود، دستش را پایین آورد، "من بیدارم، دیگر احساس سرما نمی کنم."
فیلیپ زونگ حوله را روی پیشانی اش گذاشت. وقتی حوله خیس شد دستش در آب سرد خیس شد، بنابراین انگشتانش سرد بودند. می خواست صورتش را لمس کند که فکر کرد از سرد شدن می ترسد. عمل لمس کردن تغییر کرد تا لحاف را برای او بکشد، لحاف را جمع کرد، "به محض اینکه خوابت می آید بخواب، من اینجا هستم تا نگاهت کنم."
آنا لین احساس خواب آلودگی کرد و دوباره چشمانش را بست.
نمیدانست کی به خواب میرود، اما احساس میکرد که کسی خودش را با دستهای تار و داغی که روی شکمش پرسه میزند، نگه داشته است، حرکت کرد، موقعیتی راحت در آغوش او پیدا کرد و به خواب ادامه داد.
شاید چون در آغوشش احساس امنیت و گرمی می کرد، خیلی زود دوباره به خواب رفت.
روز بعد، وقتی آنا لین از خواب بیدار شد، فیلیپ زونگ را دید که پشت پنجره ایستاده بود و صدایش می کرد، انگار که در شرکت میلتون در حال توضیح دادن چیزهایی است. چشمانش را مالید، بدنش را چرخاند و نیمی از صورتش را به سمت او چرخاند. در بالش، تماشای تماس او.
بعد از مدتی تلفن را قطع کرد، آنا لین در همان لحظه که تلفن را قطع کرد با صدای بلند پرسید: "امروز بیرون نمی روی؟"
برگشت تا ببیند او در حال بیدار شدن است، تلفنش را گذاشت و رفت، بازوهایش را در دو طرف او گذاشت و به او نگاه کرد: "امروز با تو خواهم بود."
چشمان گربه مانندش را به هم زد، بدن معطر و جذابش را ضعیف به سینه اش مالید، بازوی سفیدش گردنش را قلاب کرد و به آرامی گفت: «آیا مرا با هر چیزی که بخواهم راضی می کنی؟ ؟"
چشمانش عمیق بود و گفت: همه راضی هستند.
خندید و لبهای صورتیاش را بست: «پس بیا اول اسم بچه را عوض کنیم، بعد برویم سینما، یک دسته گل رز برایم بخری، و بعد مرا برای شام به یک رستوران رمانتیک ببر».
او گفت بله.
آنا لین او را اذیت کرد تا مثل یک بچه رفتار کند، "تو مرا بالا نگه میداری."
لحاف را بلند کرد، دستانش را از کمرش رد کرد، کمر باریکش را نگه داشت و او را از روی تخت به سمت حمام برد.
سر آنا لین روی شانه هایش قرار گرفته بود و چشمانش کمی افتاده بود، «دیروز حمام نکردم. آیا به من کمک می کنید آن را بشوییم؟
فکر می کنم بوی عطر همه جای بدنم را فرا گرفته است، می خواهم زیباترین لباس ها را بپوشم و می خواهم زنی باشم که با تو هماهنگ باشد، حداقل با تو خوب به نظر برسد. "
به او نگاه کرد و گفت: باشه.
وقتی به سمت حمام رفت، فیلیپ زونگ او را زمین گذاشت و سپس آب گرم را در حمام داخل آن گذاشت. آنا لین بیرون در شیشهای ایستاده بود و میتوانست تمام پشتش را ببیند، لاغر و پهن، کمرش بسیار باریک، بدون چربی و باسن. خطوط تنگ متناسب، یکنواخت و سفت هستند.
مایعی گرم روی صورتش جاری شد و اشک هایش بی اختیار و بدون هشدار سرازیر شدند.
او واقعاً می خواهد برای همیشه با این مرد باشد.
بچه های زیادی به دنیا بیاورید و یک زندگی معمولی داشته باشید.
با این حال، روزهای معمولی تبدیل به لوکس ترین خواسته او شده است.
لحظهای که فیلیپ زونگ برگشت، اشکهای روی صورتش را پاک کرد، به آرامی به سینک تکیه داد و لبهایش را با نوک زبانش لیسید، کمی پراکنده، انگار که از چیزی وسوسهانگیز میچشد. لذیذ، با جذابیت به او لبخند می زند، "تو مرا درآوری، می خواهم به من خدمت کنی."
فصل 470
در لحظه ای که فیلیپ زونگ بیرون رفت، دستش را دراز کرد تا گردنش را بپیچد، روی نوک پا ایستاد و کمی نزدیک شد. گرمای نفسش عمدا روی صورتش ریخته شد و نفسش دردناک بود. نوک انگشتانش کمی میلرزید، او را محکم قلاب میکرد، لبهایش را به ظاهر خم میکرد: «این دنیا ناپایدار است، اگر روزی ناپدید شوم یا حادثهای رخ دهد، آیا زنان دیگر را دوست داری؟»
چهره فیلیپ زونگ به عمق آب بود، لب هایش را محکم فشار داد، ناگهان مشتاق شد، بدون هشدار آمد، او حتی فکر نمی کرد روزی چنین ظاهر فریبنده و فریبنده ای در مقابل او ظاهر شود، یک شگفتی لحظه ای. لب هایش فشرده شد و به آرامی گفت.
اخمی کرد: "تو..." "ساکت!"
صورتش برافروخته بود، و وقتی صحبت میکرد، دندانهایش سفید بود: «میترسی؟
فکر می کنم حالت بدی داری، فقط...» فیلیپ زونگ چانه اش را فشرد، مجبورش کرد به او نگاه کند، چشمانش تیره شده بود، دستانش کنارش آویزان بود، محکم در مشت هایش گره کرده بود، می توانست صورتش را نگه دارد با آرامش به او نگاه کرد. لبهایش را کشید: «آیا منزجرکننده است که من شلختهام؟» او نمی توانست مقاومت کند، نمی توانست عقب نشینی کند، به نظر می رسید که زبانش را به طرز وحشیانه ای قورت داده بود، او به طرز دردناکی اخم کرد، اما چیزی نگفت.
وقتی لبهایش را ترک کرد، یک نخ درهم نازک را کشید و هر کلمهای را گفت: «فقط تو میتوانی مرا اغوا کنی».
به نظر می رسید او به آنا لین می گفت که از زنان دیگر خوشش نمی آید.
ترشی غیرقابل کنترل به داخل حفره بینی هجوم آورد و چشم ها در یک ثانیه تار شدند، او سریع برگشت و گفت: "خب... شما برو بیرون، من می خواهم حمام کنم."
فیلیپ زونگ ایستاد و تکان نخورد، دستهایش را روی شانههایش روی سینهاش باز کرد، انگشتهای باریک دکمههای دامنش را برداشتند و با صدایی آهسته گفت: "من از تو مراقبت میکنم."
آنا لین سفت بود و خون کم کم سفت می شد، شاید چون پشتش رو به او بود، توانست تثبیت شود.
او به انگشتان باریک و انعطاف پذیر او نگاه کرد: "مطمئنی؟
آیا میل به تماشای من برهنه دارید؟
الان فقط دو ماه است که دکتر اعتراف کرده است که امکان زندگی زناشویی وجود ندارد. "
انگشتانش مکث کردند.
آنا لین از فرصت استفاده کرد و او را هل داد و گفت: "بیرون منتظر من باش."
بعد از صحبت کردن وارد حمام شد و در شیشه ای را بست. او فکر می کرد که می تواند در زمانی که آماده رویارویی با او بود با او روبرو شود، اما اینطور نبود. او مقصر بود، او مقصر بود و بی چهره بود.
اشک هایش را پاک کرد، خوشحال شد، لباس هایش را درآورد و خودش را در آب خیس کرد و با جدیت خودش را شست. او گفت که میخواهد لباسهای زیبا بپوشد و میخواهد حداقل از نظر ظاهری با او هماهنگ باشد.
حتی اگر فقط یک روز باشد.
پوستش بسیار سفید بود، به لطیف یشم گوسفند، لحظه ای که از آب بیرون آمد، مثل آب شفاف و نرم بود. حمام را گرفت و بدن برازنده اش را پیچید و موهای بلند مشکی اش را شست. خشک، کم و بسیار انعطاف پذیر، در حمام را باز کرد، کسی در خانه نبود.
روت آمد و فیلیپ زونگ را درگیر کرد. او آنجا نبود، اما آنا لین آرام بود. کمد را باز کرد و دنبال لباسی گشت که امروز بپوشد. از آنجایی که او یک طراح مد است، او همچنین بینش منحصر به فردی در مورد مد دارد و اینکه چه نوع کت و شلواری دارد. لباسها حتی آگاهتر هستند.
دستش را دراز کرد و یک ست دامن آویزان کمی سکسی بیرون آورد و روی بدنش گذاشت. کل بدنه سفید با بافت نخ سبک و بدون تزئینات زیاد فانتزی بود. وقتی کمرش را گرفت بلافاصله کمر باریک برجسته شد. دامن کشیده تا زیر زانو، نمایان می شود با پاهای نازک سفید، خط گردن V شکل است، اما عمیق نیست، استخوان ترقوه ظریف و گردن باریک، شاداب و طبیعی، اما همچنین کمی جذاب را نشان می دهد.
موهای بلندی که خشک شده بود، خودسرانه پشت سرش کشیده شد و چند تار موی شکسته بی دلیل در گوش افتاد و کمی به زنانگی اضافه کرد.
اگرچه او از فندای استفاده نکرده است، اما پوستش خوب، شاداب و ظریف است و به طور طبیعی طبیعی است.
او به طبقه پایین رفت، فیلیپ زونگ فقط از اتاق روت خارج شد، به بالا نگاه کرد و او را دید.
چشمان فیلیپ زونگ به این طرف و آن طرف گشت، چشمانش کمی تیره شد، سپس رفت و دستش را گرفت، "اینجوری لباس بپوش، میخوای بری یک قرار کور؟"
او ابروهای خود را حلقه کرد و لبخند زد: "پس من خوب به نظر می رسم؟"
دستهای او را محکمتر گرفت و گفت: "به نظر خوب است، میخواهم آن را پنهان کنم، خودم قدردانش هستم."
راننده بیرون ویلا از قبل منتظر بود، فیلیپ زونگ در را برای او باز کرد، او خم شد و داخل ویلا نشست و سپس او نیز داخل ویلا نشست و صدای ضعیفی به راننده داد: "بیا برویم."
فیلیپ زونگ همه چیز را ترتیب داد، او به هیچ چیز اهمیت نمی داد، فقط او را دنبال کرد.
ایستگاه پلیس قبلاً سلام کرده است، آنها قبلاً می توانند این کار را انجام دهند، دو کودک در شرف رفتن به مدرسه ابتدایی هستند و زونگ کایفنگ این کار را قبل از هوکو انجام داده بود، اکنون فقط باید نام مورد بالا را تغییر دهند.
نیازی به صف بندی نیست و سریع است.
تنها ده دقیقه طول کشید تا به کلانتری رسید.
در ماشین برگشت، آنا لین به آرامی گفت: "من نمی توانم نام را تغییر دهم."
این همه سال صدا زدنش به یک عادت تبدیل شده و حالا عادت کرده و مدتی طول می کشد اما این طبیعی است و پسر اسم پدر را دنبال می کند.
فیلیپ زونگ شانه های او را گرفت و آن شخص را در آغوش گرفت. نگاهی به شانه های آشکار او انداخت و کمی اخم کرد. آنا لین متوجه نگاه او نشد و آرام به بازوانش تکیه داد. در اینجا، نپرسید که چه کاری انجام دهید.
به زودی ماشین در یک گل فروشی متوقف شد. فیلیپ زونگ او را از ماشین بیرون آورد. آنا لین ناگهان خواست بخندد. نمی دانم چرا. در واقع، این دو نفر مدت زیادی است که با هم نبوده اند، اما نمی دانم چرا، او فقط احساس می کند که حالت دو نفر که یک پیرمرد و یک زن مسن هستند ممکن است به این دلیل باشد که دو بچه خیلی بزرگ هستند، همه این توهم
حالا که ناگهان مثل یک مرد جوان عاشق میشود و میخواهد گل بخرد، کمی خجالتآور است، آنا لین به او گفت: «بیا از خریدن دست بکشیم».
فیلیپ زونگ دست او را گرفت و اصرار کرد که مردم را به داخل مغازه بکشد، بی ادبانه و به سادگی به صاحب گل فروشی گفت: تعداد گل رز نشان دهنده عشق من به او است.
مغازه دار برای اولین بار با چنین مشتری ای آشنا شد. او به آنا لین و سپس به مرد سخنگو نگاه کرد. کت و شلوار و کفش های چرمی فیلیپ زونگ بلند و خوش تیپ بود و وقتی صورتش سنگین و ساکت بود، احساس بیگانگی و گرانی می کرد.
صاحب گلفروشی زنی حدودا چهل ساله بود، مدتی چشمش به جسد فیلیپ زونگ ماند و یادش رفت حرف بزند.
آنا لین با چهره ای آرام یادآور شد: "مگر در تجارت نیستی؟"
صاحب گل فروشی با خجالت نگاهش را پس گرفت و گفت: "این گل رز خیلی نفیس است، چه رنگی، چه عددی..." "من آن دسته را می خواهم."
آنا لین صحبت صاحب گل فروشی را قطع کرد و به دسته ای از گل رز قرمز که داخل آن پیچیده شده بود اشاره کرد.
او نمی خواهد دوست داشته باشد چشمان این زن همیشه به بدن فیلیپ زونگ نگاه می کند و می خواهد هر چه زودتر بخرد و برود.
"این یک رزرو از یک مهمان دیگر است..." "شما قیمت را دریافت می کنید."
فیلیپ زونگ کیف پول را بیرون آورد، فقط زمانی که آنا لین بسته را ارزش گذاری کرد، مهم نبود چقدر پول خرج کرده باشد، تا زمانی که آن را دوست داشته باشد.
صاحب گل فروشی با دیدن این که این مرد بسیار خوش تیپ و سخاوتمند است تردید کرد، پس آرام گرفت و گفت: "بسیار خوب."
او فقط دارد مهمان دیگر را دوباره بسته بندی می کند.
چپ و راست نمی توانند با پول مشکلی ایجاد کنند و او هنوز هم چنان مرد زیبایی است که نمی تواند امتناع کند.
صاحب گل فروشی دسته گل ها را گرفت و وقتی آنها را به آنا لین داد با لبخند گفت: "این در اصل توسط یک آقا سفارش داده شده بود. نود و نه گل برای پیشنهاد ازدواج است. این به خاطر دوست پسر شماست. اول آن را به شما می دهم.»
آنا لین برای مدتی کمی احساس خجالت کرد، از این گذشته، این از قبل رزرو شده بود، و همچنان برای چنین رویداد مهمی به عنوان یک پیشنهاد استفاده می شد.
اگر دیگران را گیج کنید، مقصر هستید.
صاحب مغازه گل فروشی تردید آنا لین را دید، گل ها را در آغوش او گذاشت و با لبخند گفت: «خجالت نکش، من یک دسته دیگر بسته بندی می کنم.»
آنا لین مجبور شد آن را بپذیرد. وقتی آنا لین با گل ها در آغوش از گل فروشی بیرون رفت، واقعاً احساس کرد که عاشق است. این فقط موضوع عشق بود، نه خیلی رمانتیک، بدیهی است که چیزهای بسیار رمانتیک اینجا تغییر خواهند کرد. خیلی رک است.
اما او آن را دوست دارد.
او ابتکار عمل را در دست گرفت و بازوی فیلیپ زونگ را گرفت و گفت: "خیلی دوستش دارم."
سرش را کج کرد و چشمانش را پایین انداخت و به صورت خندانش نگاه کرد ، "خیلی راحت راضی هستی؟"
آنا لین لبخند زد. در واقع، دختران به راحتی ارضا می شوند. تا زمانی که به آنها امنیت کافی داده شود و گهگاه غافلگیر شوند، احساس خوشحالی خواهند کرد.
راننده در را برایشان باز کرد و وقتی می خواستند سوار ماشین شوند صدایی از پشت سر آمد.
"خواهر شوهر."
آنا لین برگشت و ماشینی را دید که در لاین مقابل پارک شده بود. رومن لی در ماشین را فشار داد و از جاده عبور کرد. "فکر می کردم خیره شده ام."
او میخواست آنا لین را پیدا کند، اما وقتی اتفاقی افتاد، از پشت شیشهای افرادی مانند آنا لین و فیلیپ زونگ را در گل فروشی دید، اما جرأت تأیید نکرد زیرا احساس میکرد که آنها اینطور نیستند. . مردم ساده لوح
خرید گل فقط زمانی انجام می شود که جوانان عاشق یکدیگر باشند.
سرش را پایین انداخت و مردد گفت: «این… خواهرشوهر، پدرم مریض است، میخواهد تو را ببیند.»
فصل 471
"من وقت ندارم."
آنا لین قاطعانه امتناع کرد و فیلیپ زونگ را سوار ماشین کرد. رومن لی او را یک قدم به جلو تعقیب کرد، چشمانش کمی قرمز شده بود، "خواهرشوهر... شاید نباید اینطور صدا کنی..." "چیکار میکنی؟
! "
ناگهان آنا لین به شدت حرف او را قطع کرد.
رومن لی انتظار نداشت آنا لین اینقدر عکس العمل نشان دهد و بعد فهمید که چرا اینطوری می شود.
همچنین مشخص است که چرا در آن روز نزدیک بود در خانه ون بیهوش شود.
آن روز، بعد از اینکه درب خانه ون ایستاد و ماشین آنا لین را تماشا کرد، برای یافتن لانگ پانگ پانگ برنگشت، اما به خانه ون بازگشت و می خواست از فاستر ون بپرسد که آیا دوباره کاری با آنا لین انجام داده است یا خیر. از آنجایی که وضعیت آنا لین در آن زمان بسیار بد به نظر می رسید، او می خواست بپرسد چه خبر است و وقتی در را باز کرد، لی جینگ را دید که در اتاق نشیمن ایستاده بود و حالتی غیرطبیعی روی صورتش داشت. او فقط زمانی برگشت که دید پسرش برگشت.
در آن زمان لی جینگ از آنا لین خواست که در خانه شام بخورد. آنا لین او را نادیده گرفت، به این فکر کرد که او کار خوبی انجام نداده است، و او را عصبانی کرد، بنابراین در اتاق نشیمن یخ کرد.
اما پس از دیدن پسرم، او به هیچ چیز اهمیتی نداد و با عجله رفت و گفت: برگشتی؟
من فقط غذای زیادی درست کردم. بیا امروز با من در خانه شام بخوریم. "
رومن لی حوصله غذا خوردن نداشت، اما پرسید: "پدر من کجاست؟"
لی جینگ اخم کرد و گفت: "چرا وقتی برگشتی پدرت را پیدا می کنی؟"
او می دانست که پسرش و شوهرش بدخلقی دارند، بنابراین بسیار نگران بود، به خصوص وقتی رومن لی با لحنی پرسشگرانه از فاستر ون پرسید و او جرأت نکرد در این زمان به او اجازه ملاقات با فاستر ون را بدهد.
لی جینگ پسرش را از ترس اینکه نزد فاستر ون برود برد، "می بینی پدرت چه کار می کند؟"
«خواهر شوهرم همین الان آمد؟
بابامو ببینی؟ "
رومن لی به مادرش نگاه کرد و به آرامی صحبت کرد. او نظراتی در مورد فاستر ون داشت، اما همچنان به مادرش احترام می گذاشت.
لی جینگ سری تکان داد.
رومن لی با تمسخر گفت: «جای تعجب نیست که همین الان نزدیک در بیهوش شد، پدرم چه کار کرد؟
! "
وقتی از فاستر ون صحبت می کرد، رومن لی دندان هایش را به هم فشار داد.
لی جینگ برای لحظه ای مبهوت ماند و به این فکر کرد که آیا آنا لین و فاستر ون در مطالعه با هم درگیری داشتند؟
پس وقتی از او خواست برای شام بماند، حتی پاسخی هم نداد؟
"او کجاست؟"
رومن لی پرسید.
لی جینگ هنوز جرات نمیکرد بگوید، تماشای رومن لی برای دیدن فاستر ون دو نفر باید با هم دعوا کنند.
"علاوه بر خیانت به چن چینگ در خانه، او باید دوست داشته باشد در مطالعه بماند."
رومن لی هنوز کمی از فاستر ون می دانست. او دست لی جینگ را قطع کرد و به سمت اتاق کار رفت. او در را نزد. با لگد شدید در اتاق مطالعه را باز کرد. در به دیوار کوبید. صدا
او فاستر ون را به نام صدا کرد: "فاستر ون، چه می خواهی..." قبل از اینکه بتواند سوالش را تمام کند، فاستر ون را دید که روی زمین دراز کشیده بود. رومن لی مدتی مات و مبهوت بود، هنوز او را نپرسیده بود. چرا روی زمین دراز کشیده است؟
لی جینگ که از دعوای پسر و شوهرش میترسید، دوید و شوهرش را دید که روی زمین افتاده است. او فریاد زد و سپس به سرعت به سمتش رفت: "چی شده پیرمرد؟"
من را نترسان. "
فاستر ون در کما نبود. فقط این بود که ریزش ترومبوز ناشی از احساسات بیش از حد برانگیخته و شوک بیش از حد در قلب باعث افزایش بار روی قلب شد که باعث سکته مغزی در زمانی که او به شدت احساساتی بود.
بدنش خوب بود، اما قبلاً یک بار از حال رفته بود و نزدیک بود یک مرد 60 ساله شود. هرچقدر هم که بدنش خوب باشد، به اندازه جوانی قوی نیست، چه برسد به شوک روحی.
چشمانش کاملا باز بود، گوشه های دهانش به یک طرف مایل بود و نمی توانست حرف بزند و دست و پاهایش بیرون کشیده شده بود.
اشک های ترسیده لی جینگ مستقیم سرازیر شد و رومن لی را که با گیج دم در ایستاده بود سرزنش کرد: "هنوز می خواهی چه کار کنی، عجله کن و پدرت را به بیمارستان بفرست، می خواهی مرگ او را تماشا کنی؟"
تنها پس از آن رومن لی واکنش نشان داد و دوید تا فاستر ون را در آغوش بگیرد. بالاخره او پدرش بود. هرچقدر نارضایتی در دل داشت، به زندگی اش مربوط می شد. هنوز خیلی نگران بود. او همچنین به طرز شگفت آوری قوی بود. در آغوش گرفتن فاستر ون کمی سخت بود. می توانستم رگ های آبی روی پیشانی اش را ببینم. وقتی رومن لی فاستر ون را برداشت، فاستر ون کاغذ نامه را در دستش گرفت و روی زمین افتاد. لی جینگ دید که چیزی در دستش هست. دستش را دراز کرد و آن را برداشت. رومن لی در حین خواندن مطالب به او فریاد زد: "عجله کن."
او باید رانندگی کند و شخصی در ماشین باید از فاستر ون مراقبت کند.
لی جینگ با عجله نامه را در جیبش گذاشت و بیرون دوید. فاستر ون توسط رومن لی در صندلی عقب قرار گرفت. او ادامه داد و فاستر ون را در آغوش گرفت. در صورت افتادن، رومن لی جلوتر رانندگی کرد.
این مربوط به زندگی فاستر ون بود، رومن لی به سرعت ماشین را زمین گذاشت، اما بیش از 20 دقیقه طول کشید تا به بیمارستان برسد.
فاستر ون به اتاق نجات فرستاده شد. رومن لی با نگرانی در اطراف در قدم زد و زمزمه کرد: "معمولاً حالش خوب است، چطور می شود..." فاستر ون به یاد او همیشه یونیفورم، قد بلند و صاف بود. با چهره ای تا ابد، انگار یکی به او بدهکار است، چطور ممکن است ناگهان زمین بخورد؟
"مامان..." رومن لی به دیدن لی جینگ رفت و می خواست از او بپرسد بین آنا لین و فاستر ون چه اتفاقی افتاده است، چرا هر دوی آنها آسیب دیده اند؟
با این حال، لی جینگ را دید که به دیوار تکیه داده بود و نامه را می خواند.
آیا او هنوز در این زمان حال خواندن نامه ها را دارد؟
رومن لی به سمت او رفت و گفت: "مامان، پدرم و..." "بیا نگاهی بیندازیم."
قبل از اینکه حرفش تمام شود، لی جینگ حرف او را قطع کرد و نامه را در دستش به او داد.
رومن لی نمی دانست چرا، "این چیست؟"
"فقط به آن نگاه کن و همه چیز را می دانی."
لی جینگ دوباره آن را به جلو داد.
این بار رومن لی آن را به دست گرفت. اگرچه لی جینگ به اندازه فاستر ون هیجان زده نبود، اما از این نامه شوکه شد. کم کم از دیوار حمایت کرد و جلوی نیمکت کنار دیوار نشست.
او اکنون میداند چرا شوهرش این کار را میکند... هی، او نمیتوانست جلوی آه کشیدنش را بگیرد.
رومن لی نگاهی به لی جینگ انداخت و مردد شد، اما به جای رفتن، به نامه نگاه کرد. اولین چیزی که به چشمش آمد همان پنج کلمه برادر عزیز بود. به پایین نگاه کرد: 【برادر عزیز.
اگر می توانید این نامه را بخوانید ، پس من قطعاً دیگر در این دنیا نیستم. برای من ناراحت نباش ، برای من ناراحت نباش ، همه چیز انتخاب خودم است.
من در زندگیم کارهای اشتباه زیادی انجام داده ام. برای خیلی ها متاسفم. متأسفانه ترین باز کردن مهر و موم است. من با او ازدواج کردم، اما هرگز کاری که یک زن باید انجام دهد را انجام ندادم.
من خودخواهانه می خواستم با زییی کنار هم بمانم و به طرز پوچی زنی برای کایفنگ پیدا کردم. این شخص دیگری است که برایش متاسفم. او با من ملاقات کرد، معشوقش را از دست داد و تبدیل به یک معشوقه بی شرمانه شد.
بعد از نوشتن این مطلب، فکر می کنم شما باید با برادرتان یکی دو مورد را حدس بزنید. بله، فیلیپ پسر بیولوژیکی من نیست. این پسر بیولوژیکی دانا و کایفنگ است. من مدیون کایفنگ هستم. برای اینکه به کودک هویت مشروعی بدهم، من همچنین میخواهم به پدرت و شما اطمینان بدهم، بنابراین به همه گفتم که فیلیپ پسر من است و به همه دروغ گفتم.
اگرچه در ابتدا ازدواج بین دو خانواده بود، اما شما حتی می خواستید من و زییی را از هم جدا کنید. شما فکر می کنید او یک فرزند نامشروع است. بله... می دانم که سرنوشت خانواده ما با چنین شخصی ناسازگار است، اما دوستش دارم، اگر بعد از مرگ باشد، حاضرم او را تا هجده درجه جهنم همراهی کنم.
برادر، وقتی این نامه را نوشتم، چیزی که بیش از همه متاسفم این بود که به تو قول ازدواج با کایفنگ را دادم که به او و یک زن بی گناه آسیب رساند. من خلق و خوی شما را می شناسم و قطعاً احساس خواهم کرد که ازدواج من تماماً یو یو است. نمایش آن را نابود کرد، اما اینطور نبود. من همه آن را انجام دادم.
من مقصر هستم
داداش یه چیز دیگه هم دارم بهت بگم من حامله هستم و بچه مال زییی است. من آن را بررسی کرده ام. این یک دختر است. به کایفنگ گفتم امیدوارم بتواند با فیلیپ ازدواج کند. من دوباره خودخواهم فکر می کنم، می خواهم دخترم بدهی من به خانواده زونگ را جبران کند.
در پایان نوشتن متوجه شدم که در تمام این زندگی مرد نبودم. من لایق همسر یا مادر شدن نبودم. اگر فرصت انتخاب مجدد داشتم، سازش نمی کردم، به خاطر خودخواهی خودم به دیگران صدمه نمی زدم و اجازه نمی دادم در رنج زندگی کنم. پشیمانی
——ون شیان]
مشترک شدن برای آخرین به روزرسانی ها: